من و امام رئوف ... :) | بلاگ

من و امام رئوف ... :)

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

* بسم الله الرحمن الرحیم *

اگر آقا طلبیده باشن فردا عازم مشهد الرضا هستیم! بعد از این همه وقت بالاخره اجازه دادند به حضورشان برویم! آن قدر برایم باور نکردنی بود لطف کردند با این همه روسیاهی رفتنی مان کردند که تا به خود خود ورودی باب الجواد نرسم ، تا اذن دخول نخوانم ، تا بلورهای گرم شیشه ای ام توی این سرما روی صورتم بُروز نکند اصلا برایم قابل تصور نیست مشهدی شده باشم!

چه قدر آدم دِلش کباب میشه وقتی همه یک به یک زائر میشوند و توجا می مونی! هی بگویی سلام مارا برسانید، خاص ویژه! ثانیه شماری کنی وقتی رفقیت ساک بدست از مقابلت کم رنگ می شود برگردد به تو بگوید توی کاروانمون جای یک نفر باز شد و آن وقت آن یک نفر تو باشی! بعد خودت را دلداری بدهی که مرا هم به زودی میطلبند! حالا سری بعدی هم درکار خواهد بود! کاروان دیگری هم راهی خواهد شد! اصل اینها را با خودِ خودم بودم که هی دلم کباب شد! سوخت جزغاله شد! گاهی جلوی همین سیستم زار زدم که هعی روزگار چه قدر روسیاهم که ی گوشه نظری هم نشد بهمون! همه مشهد رفتن! اربعین اومد کربلا رفتن! امّا من پای دلم قد خوب شدن و روسپید شدن و قدم گذاشتن در راه خدا آبله نگرفت! تاول نزد! آخه یکی نیس بگه بچه تو چی کردی که انتظار داری پای ذهنت تاول بزنه! هان!!؟؟

+ عمه :

دلتنگی های انبوه رو کوله کردم بردم پیش عمه سادات دادمش صندوق امانات! گفتم بماند تا شیفت عوض بشه! شیفت چی کشک چی! خواستم شیفت دلم عوض بشه! گوشه اون کوله یه عالم گله و شکایت بقچه پیچ بود! اون بقچه رو خاص بسته بودم! قصد کرده بودم بشینم روی به روی ضریح عمه و چشم تو چشمشون بازش کنم همون وسط! کولی بازی در بیارم! بگم : عمه جان شکایت برادرتان را آوردم اینجا! دلتنگی هایم عمیق شده! ترک برداشته! زخم شده! آدم هر چه هم بی لیاقت خُب یک سال دوری بس نیست!

+ خاطره نوشت قدیمی :

یاد آن وقت هایی بخیر که 9 نفری با یه پیکان رفته بودیم مشهد چه حالی داشت! خونه ای از ی آدم ریشوی مشهدی کرایه کردیم! ]جوان خوش سیمای دکمه تا گلو بسته و شال سبز به گردن![

جلوی ساختمان ی حیاط کوچیک پُراز خِرت و پِرت با ی عالمه برگ زرد ونارنجی بود! اون گوشه روبه روی در ی سرویس بهداشتی داشت مثلا خیر سرش ، اصلا هیچ بشری رقبت نمیکرد سمتش بره حتی ... در این حدّ!! سمت چپ ساختمان ی حیاط خیلی بزرگ پر از برگای قهوه ای درخت توت بود حدودا ی لایه کف رو پوشونده بودن! دیوارا تار عنکبوت بسته بود! ساختمان ب همون داغونی ساختمان فیلم "خوابگاه دختران" بود به همون خوف ناکی شاید! گوشه اون حیاط سمت چپیه اون آخرا ی تابوت گذاشته بودن صحنه های ی فیلم ترسناک انگار مدام توی ذهنت تداعی میشدن! وارد ساختمون شدیم ی اتاق زپرتی اون دم بود همه اونجا تِلِپ شدیم! ی چندتایی پنجره به حیاط داشت ... شام مون رو دور همی نوش معدمون کردیم و بعد هم سرو ته کردیم و خوابیدیم 5 تا بچه دبستانی قد و نیم قد! پدر و عمه و همسرشون رفتن حرم! ما موندیم و خونه و مامان ! مامان بنده خدا تا خروس خون ذکر به لب بود و هی از ترس میلرزید! صدای خرت خرت پای کسی که انگار روی پله ها ساییده میشد نمیذاشت آروم بگیره! هوا که روشن شد و جمعمون جمع شد جُل و بساط مون رو برداشتیم به سمت پارکینگ حرم رضوی! پشت چراغ خطر توی ترافیک اون ریشو رو دیدیم! تریپ جدیدی داشت! ریشاش خشکیده بودن! شلوار مشکیش جین آبی شده بود! دکمه بالایی یقه اش هم! راستی دیگه یقه اش ! یقه تیشرت اسپورتش دکمه نداشت! ما رو که دید توی افق محو شد! مستقیم رفتیم سمت حرم! اون چند شب رو توی پارکینگ 9 نفری توی پیکان سفید مدل 79 سپری کردیم! سه وعده غذایی مون دوغ و خیار + نعنا بود که ی نون خونگی خشک هم میزدیم دستش! بعدم همش به قطار بودیم ... عالمی داشت برای خودش اون سفر ... توی حرم از بس شیطنت میکردیم هی گم و گور میشدیم ! بعدم من که زرنگ تر بودم پیدا میشدم  و دیگری گم میشد اون وقت هی دنبالش میگشتن و من و سرزنش میکردن :)   خوب تقصیر خود بَ بوش بود به مَ چه!؟


عکسش بدجوری دل آدم و زخمی میکنه ;(

 

+ دید و بازدیدهای تنهایی [قمـ]:

 

اینجا ادامه اینجا

کیفم رو بردم دادم دفتر امانات،گفت خانوم ی ساعت و نیم دیگه باید بیایید تحویل بگیرید شیفت عوض میشه! همون جا عزا ماتم گرفتم که چه کنم این بساط سنگین رو! 

یه ساعت و نیم دیگه برگردم و با این وسایل چه خاکی به سرم کنم؟! گفتم آقا نمیشه بیشتر بمونه آخه من مسافرم جایی رو هم ندارم ببرم! گفت : همون یه ساعت و نیم دیگه بیایید و بسپاریدشون به مسئول بعدی! یه نفس عمیق کشیدم و گفتم چشم! زدم بیرون از اونجا و رفتم به سمت ورودی حرم دوباره! بارون به شدت میومد! داشتم موش آب کشیده میشدم تند تند قدم برمیداشتم! رسیدم ورودی حرم یه بار دیگه توی همون زاویه ایستادم! باز سلام دادم! باز عکس گرفتم! باز ذوق زده شده بودم! بعد از سلام و علیک با عمه وارد حرم شدم! ساعت یک بود فک میکنم! از سرما داشتم میلرزیدم هوا بسی ناجوانمردانه سرد بود زیر بارون! تا اومدم خودم و جمع و جور کنم و به خودم بیام حدودای یک و رب بود! زنگ زدم "بسم هو " اونم با "ز" اونجا بودن توی حرم! آخر دس رفتم پیششون بعد حال و احوال وسایلم رو گذاشتم و رفتم وضوخونه وضو گرفتم و برگشتم! اصلا نایی نمونده بود برام از گرسنگی داشت جونم به لبم میرسید! به زور ایستادم نماز! نماز اوّل که تموم شد مامان جان زحمت کشیدن تماس گرفتن! کجایی؟! الان حرمم! خُب یه نیم ساعت دیگه راه بیافت بیا! میگم :بله؟! من همین دو دقیقه پیش رسیدم خُب زیارت بکنم سریع برمیگردم دیگه! مامان : نه نمیخواد فقط زود بیا! من : مامان نگفتم نماز جفرطیّار میخوام بخونم یا دو دور زیارت کنم که اینجوری میگین میام دیگه زود زود! چشم! پدر : بچه پاشو زود برگرد! اصلا همین الان برو ترمینال اتوبوس بگیر برگرد! من : باشه چشم! بذارید من اصلا نماز ظهر و عصرم رو بخونم! زود برمیگردم! 4 خودم رو میرسونم ترمینال! پدر : 4؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!! نه نمیخواد تا اون موقع دیر میشه تاریک میشه! من :چشم زودتر میام :) .. ... ...
نمازم تموم شد ... "بسم هو " و "ز" مشغول صحبت بودن! " بسم هو " کتابچه ای از کیفش درآورد و شروع کرد راجع بهش توضیح بده! کتاب در مورد مردونگی های معین رئیسی بود ... از دستش گرفتمش! بی اختیار اشک آدم جاری میشد با خوندنش ... یاد صبح روز فوتش افتادم ...ی دفعه زیر و رو شدم باز مثل همون موقع ... به طور جدّی حالم گرفته شد ... پس سری های اوستا کریم رو عشقه ... آدم مُدعی نتیجه اش همینه ...
آبجی های گرامی گفتن ما داریم میریم بیرون و برگردیم میخواهیم بریم نهار بگیریم! چی میخوری؟!
من که دنیا جلوی چشمام تار بود و ازخدام بود ی کسی چنین پیشنهادی بهم بده گفتم : نمیدونم چی میخرید برای خودتون؟! ی غذای سالم لطفا! معدم حساسه! با فست فود و این حرفا اصلا جور نیست! ... بندگان خدا رفتن تا غذا بگیرن و برگردن! داشتم به چند دقیقه قبلش فکر میکردم! حسابی گرسنه ام بود ولی با خودم عهد کرده بودم وقتی پا از حرم بیرون بگذارم که مقصدم ترمینال باشه! از اینکه تنهایی برم دم مغازه و خوراکی بخرم وحشت داشتم! حس اینکه شهر دوست داره تو رو ببلعه! خیلی بد بود! از حس اومدم بیرون و گفتم خدایا شکرت این دوستان خوب رو رسوندی!
پاشدم رفتم رواق رو به روی ضریح! یه خرده بعدش بچه ها اومدن! لطف کرده بودن آش خریده بودن! جای همتون تک تک خالی خیلی توی اون سوز و سرما چسبید! ی فلافل هم گرفته بودم که سه قسمتش کردیم و خوردیم! به ساعتم یه نگاه انداختم! اوه سه ربع کم بود! کیف و وسایلم! از آبجی ها خداحافظی موقتی کردم و رفتم سمت امانت داری بیرون حرم! اوه اوه چه بارونی شده بود! اون موقع که اومدم خیلی سبک تر بود! سرما هم اذیت میکرد! به هر دربه دری بود مثل موش آبکشیده رفتم و برگشتم! اَه بخشکی شانس زمان زیارت قبر آیت الله بهجت هم سراومده بود! دلم خیلی سوخت! توفیق نداشتم!
رفتم نزدیک ضریح و یه عرض ادب و سلام نزدیک دستی زدم و برگشتم! نشستم پشت همون دیوار روبه روی ضریح گوشه پله های مرمر! یه مدتی گذشت و زیارت ما هم با زنگ "بسمـ هو" تمومـ شد! پاشدم رفتم حیاط حرم! بچه ها توی شبستون ایستاده بودن البته قبلش حسابی خیس خورده بودن زیر بارون! گفتم : چی شده!؟ گفتن همون کاروانی که گفتیم الان میاد ... یه کمی ایستادیم و صحبت کردیم! اوه ساعت 4 ربع کم بود! با اشک و زاری از بچه های خداحافظی کردم و رفتم که برگردم خونه! عرض ارادتی هم به عمه گرام کردیم و پیش به سوی امانت داری ...! وسایلم رو تحویل گرفتم و زدم بیرون ایستادم لب خیابون! بارون بدجوری میومد! سری چرخوندم یه چن تایی تاکسی بودن! رو به مرد مسنی که کنار ماشینش ایستاده بود گفتم : آقا ترمینال بخوام برم با چه وسیله ای باید برم! به سمت تاکسی آردی سبز رنگ اشاره کرد! رفتم نزدیک ماشین! راننده کیفم رو گرفت و گذاشت داخل صندوق! زوج جوونی دم ماشین مشغول صحبت بودن! جاشون رو به من دادن تا سوار شم! یه مرد دیگه ای هم رسید راننده پرید توی ماشین برای حرکت سمت میدون هفتاد و دوتن! با خانومه مشغول صحبت شدم! همسرش سرباز بود قم و حالا برای استراحت و پر کردن مرخصیش میخواستن برن اصفهان! پرسید چه جوری میرین!؟ منم با اعتماد بنفس انگار صد بار این راه و رفتم و برگشتم گفتم : باید رفت میدون هفتاد و دو تن ...
رسیدیم میدون اونا هم اومدن ... باهم پیاده شدیم ... همه جا گِل و شل بود هوا هم تاریک شده بود! خدا خدا میکردم که اتوبوس باشه من جَلدی سوار شم برگردم! به محض اینکه رسیدم داخل پارکینگ اتوبوس ها! شوفر VIP قرمز داد زد اصفهان یه نفر! منم از خدا خواسته پریدم بالا! اون دوتا بنده خدا هم زیر بارون موندن تا اتوبوس بعدی بیاد! از بچه ای که اون وسطا راه میرفت پرسیدم کرایه چه قدره؟! گفت : 13 تومن! یه دفعه برق گرفتم! گفتم وای نکنه پولم کافی نباشه! گفتم امید به خدا دیگه هرچی شد شد! رفتم نشستم صندلی خالی کنار یه خانوم جوون حدودا 24- 25 ساله بود!

ادامه دارد ولی فعلن حال و مجالش نیست ...

 

+ دعاگوی همه خواهم بود ان شاءالله! از همین زاویه ها!


+ خدا کنه بتونم جواز اینجا رو بگیرم! بگیریم!
+ جمعه دیگه برمیگردیم ان شاءالله!!! یه هفته غرق شدن توی حقیقت معنای خوشمزه ای داره بگمونم!

 

 

 

**** (دیر و دور)
****(حلال ها)
****(دل آباد)
****(سماک)
****(سماک)
+
التماس دعا
 
وَاِلی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...

 

حکایت من و امام زمان,ظهور حکایت من و امام زمان,من و امام رضا,من و حرم امام رضا,و من یتق الله امام خمینی,...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : پنجشنبه 8 مهر 1395 ساعت: 0:56