وقت صرف فعل رفت ما هم می رسد ... | بلاگ

وقت صرف فعل رفت ما هم می رسد ...

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

بسم الله الرحمن الرحیم

گاهی وقت ها به این فکر میکنم که من یک تکه احساس بودم بعد دست و پا در اوردم. اینکه این همه ادم احساساتش رقیق باشد به نظر غیر کارشناسانه من -بالاخره مدرک برای ادم سواد هم می اورد، نمی اورد؟!- از عدم تعادلش ناشی می شود.

عموی بابا، دایی مادر بزرگ، پسر عموی ان یکی پدر بزرگ ، پدر شوهر عمه که از بزرگان فامیل و طایفه مان بودند دیشب به  سوی پروردگارشان بازگشتند.از پارسال بعد از ان سکته مغزی من نه برای عیادت خانه شان رفته بودم نه حتی توی مهمانی های فامیلی دیده بودم شان.

داشتم ان بالا می گفتم که خوب نیست ادم انقدر دل نازک باشد که در طول مدت این یکسال نتواند با خودش کنار بیاید و به ملاقات ان عزیز برود. این ماجرا همیشه برای من تکرار شده و  خدا می داند که چه موقع قرار است من این مزخرفات را کنار بگذارم و برای دیدن بزرگترهایم جان بدهم.

پ.ن : جا دارد اینجا به این مسئله اشاره کنم که همه ان روابط و نسبت های فامیلی که در پاراگراف دوم ذکر شد برای یک نفر هستند.

پ.ن : حاجی بابای معنوی میگفتند که اگر یاد مرگ کردی و ان را برای خودت دور ندیدی، سپس به اعمال، رفتار و برنامه زندگی ات نگاهی انداختی و گفتی ای کاش فلان جا فلان میکردم باید فلان موقع فلان کار را بکنم بدان خسران کردی.

مرگ را نزدیک ببینید تا بدانید بهترین کار برای هر زمان چیست؟!

پ.ن : دلم برای گذشته ها تنگ شده.البته فقط بخشی از همین خوشمزه هایش منظورم بود. ****

و الی الله ترجع الامور ...

...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت: 0:44