ستاره سحرم گو،طلوع توکی بود؟/که ناگهان زغروبت مرا خبرآمد* | بلاگ

ستاره سحرم گو،طلوع توکی بود؟/که ناگهان زغروبت مرا خبرآمد*

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

" بسم الله الرحمن الرحیم "

پرواز کردن فردایت را به تماشا نشسته ام! پرزدنت هم تماشاییست! سبکبال

قلب از فراقت ناوک هجران خریده

در آتش عشقت چوهندویان دویده

زهرهلاهل راچنان آسان چشیده

گوئی که مرغ روحش از زندان پریده 

آتش بحان ، دل پرشرر ، گریان دو دیده

چون من چنین غمدیده و گریان که دیده

هرگز کسی این غمنامه را پایان شنیده؟

یارب دلم از سوز آه آتش گرفته

شب آمد و قلب سیاه آتش گرفته

جان چون شهاب از نیمه راه آتش گرفته

برشعله عشقش چوکاه آتش گرفته

در آسمان گوئی که ماه آتش گرفته

سرزد فلق گفتم پگاه آتش گرفته

کی شام هجران را برد پایان سپیده

هرلحظه بایاد رخ آن گل عذاران

بیخود شدم از خود بسان بیقراران

دریا دلان ، موج افکنان ، پیمانگزاران

کز جان گذر کردند چون کشتی سواران

آه از تنور سینه خیزد شعله باران

اشک زلال از دیده تر همچو باران

رنگین چو خوناب جگر خونان چکیده

(شاعرشعرت با دلم تاب بازی میکند)

* شاعرش بماند تافردا

وَ اِلی اللهِ تُرجَعُ الاُمور ...

...
نویسنده : بازدید : 12 تاريخ : دوشنبه 12 مهر 1395 ساعت: 0:45