آقاجون شماره سه | بلاگ

آقاجون شماره سه

تعرفه تبلیغات در سایت

امکانات وب

379
نمیدانم چه جوری ست که هر چه قدر می شوری و می سابی و میپزی، باز هم روز بعدش باید دوباره بشوری و بسابی و بپزی. انگار نه انگار که دیروز تو تکانی به هیکل نهیفت داده ای و تا شب مس می سابیده ای. جدا چه می شد اگر هفته ای یک بار غذا خوردن نیاز داشتیم و آن کوه بزرگ ظرفهای چرک، هر شب روی سینک بهمان زبان درازی نمی کردند که بیا ما را بشور. بعد هم تو بهشان بگویی زکی، مگر جان مفت دارم ساعت یک شب بایستم روی پاهای ورم کرده ام و شما را بسابم? آن وقت قبول می کنند که به خیساندنی راضی شوند و از کول تو تا فردا پایین بیایند.
امروز عملا صبحانه هم نخوردم، سر جمع یک وعده شام ناقابل خوردم و از صبح معده ی طفلی ام را با یک بشقاب گیلاس، یک لیوان شیر و کیک و یک لیوان آب پرتقال سرگرم کردم تا اجازه دهد به کار و بارم برسم و همه کارها را سامانی بدهم.
ساعت ده و ربع شب شده و خودم را کنار جا کفشی، کز کرده پیدا میکنم. همه سوراخ سمبه های ارتباطی را نگاه میکنم تا پیامهای احتمالی که باید از صبح سرازیر می شد را پیدا کنم، اما خبری نبود. باز به ساعت نگاه میکنم. یک ربع دیگر گذشته. معده ام بدجور بی تابی می کند و اسیدش را به در و دیوارش میکوبد تا حالی ام کند، هی یارو برو شام بخور. که باز هم منتظر می مانم تا ببینم به جای صدای چرخاندن کلید توی درب واحد بغلی، کلید می افتد توی درب واحد مان?بانی ام که چرا نیامدند. نمی دانم چه شده? رسید و من با یک عالمه اکراه، به هر ترفندی بود ریز ریز غذا را به معده ناامید شده خوراندم. اما همسر زودتر سیر شدند و شروع کردند به تعریف دیرآمدگی ...
مدتی ست به زور یک وعده غذا را با کلی غر و لند مزه مزه می کنند، اما نمی توانند بیشتر از آن بخورند. البته خیلی وقت نیست.یکهو به این روز افتاده اند. شاید از قبل عید بود که تن عزیزشان لاغر و لاغر تر شد و دیگر خوب غذا نخوردند. پدربزرگ شماره سه امروز حالشان بدتر شده و بعد از ترخیص از بیمارستان، توی خانه زیر کپسول اکسیژن خوابیده اند.
تا به حال گریه شان را ندیده بودم، سر می چرخانم تا حالا هم نبینم، آقای پلاک رفته بودند آقاجون شماره سه را مرخص کنند... ته حرفهایشان می گویند که ظاهرا نوبت خداحافظی ست بت بخیری و سلامتی این پدر شهید دعا بفرمایید.

والی الله..
...
نویسنده : بازدید : 3 تاريخ : شنبه 23 تير 1397 ساعت: 20:16